دلم به شدت گرفته است..یک اندوه مستمر در یک دورنمای خالی از امید .
نا امیدی به مثابه ی بیماری به سوی مرگ بخشی از موقعیت انسانی است
می دانی همچون ان انسانما شده ام که شبها به شکلی و روز به گونه ای دیگر می زید .
میدانم که بدین طریق زیستن مرا در برزخ عذاب در می پیچاند.
اما بدان که هنوز دست از پا خطا نکرده ام.
نشان به ان نشان که به هنگام دهان دوختنم جهانی به سکوت می رسد.
برقع از سر برافکن . به هزار جلوه در نرو. به باقی من در شو.....
به نیایش اندیشها میکنم .... به خلوت می شتابم
فاصله کم کن تا به کنارت بخزم.
من گاهی مفتون زندگی خویش میشوم . مفتون یک فرم یک الگو .
همانطور که لایه های بیزاری و ناهمگونی نیز در من گشت میزند .
من خودم را پیدا میکنم . زندگی شخصی ام را ورق می زنم .
ان را چون کتابچه ای از ابتدا تا انتها میخوانم و اندوهی پیوسته مرا فرا میگیرد.
من به شکلی از خود تاویلی تکیه میکنم . خودم را فراروی خودم قرار می دهم .
اصالت متکثر و چند لایه ای را جستجو میکنم ( هرچند اگر اصالتی مانده باشد!) .
حجاب های وجودی من چند پاره اند . شکل بیان مندی من شکننده میشود .
منقطع میشوم . خودم را از دست میدهم.
میان اشکال پیچیده ی هستی خود فرو میروم . مخفی میشوم .
در میان روابط سردرگمم . منگ میزنم . یک بی هویتی پراکنده.
یک گیج زدگی مجهول . ترس از فقدان معنا . سکوت . سکون .
خود را بازی میدهم . مناسبات انسانی مرا ذستپاچه میکند.
حیرت زده میشوم . درهم ریختگی . تهی شدگی .
عزا گرفته ام...
عاشق دستخوش گمان و پیرو اوهام است . هیچ چیز را روشن نبیند و به هیچ وعده
دل خوش نکند و در معرض حادثه باشد . عشق جرعه ای از جوی مرگ است اما از
نشاط طبع و ظرافت صورت میزاید.
عاشق سرکش است و به ناصح گوش ندهد و به ملامتگر اعتنا نکند . عاشق دایم
در رنج است . به زحمت تنفس کند و زمان بر او کند گذرد و دستخوش اندیشه های
دراز باشد . به شب بیدار و به روز اشفته باشد و افکارش شکایت است.
ان دیگری
اینچنین است:
هنگامی که با خود و در خود تنهایی دیگر چه اهمیتی دارد که مطلوبت را یافته باشی .
دیگر چه جایی است اغوش محبوب !
همیشه از دست می رود . همیشه از دست میروی.
ان دیگری فنا میشود . ان دیگری دیگر از ان تو نیست. تو از ان خود نیستی.
سکوت و سراسر سکوت
غیبت کلام و نه اما غیبت معنا . دهان دوختن . سر اندر خویش فرو بردن .
راز های نهان از خویش شنیدن . از تصویر دل بریدن .
امپراطوری نشانه ها .
این ان چیزی است که منم . من این. من اکنون .منی که خود می بینم .
فاعل شناسای خویش. دور از تو . از تصویر تو . از اگاهی تو از من .


